



شهید عنایت الحق شفق مشهور به "آمر شفق" آمر عمومی جبهات بگرام در زمان تجاوز شوروی ها. بهشت برین جایت باد فرمانده عزیز!
شهید عنایت الحق "شفق"؛ از ولادت تا شهادت (کوتاه سخنی در باب شخصیت فرمانده نستوه جهاد )
گر بخواهی یا نخواهی مرگ می آید پدید
ای خوش آن مرگی که باشد در شمار زندگی
سخن از مرد حماسه آفرینی همچون "شفق" و بیان زندگی وی از زمان ولادت تا هنگام شهادت کاریست دشوار و امریست مشکل، چون نمی توان ابر مردان را به گونه شایسته و بایسته آن، آنگونه که بودند، توصیف کرد و از جانبی تبیین آن نیاز به کتاب و حتی کتاب ها دارد که نمی توان با این مختصر حق مطلب را ادا کرد زیرا سخن در مورد بحر بی پایان و مواج است و به یقین که نمی توان آن را به سبویی جا داد، اما با پیروی از بزرگان که گفته اند:" آب دریا را اگر نتوان کشید- هم به قدر تشنگی باید چشید " ، این نوشتار کوتاه با دید گذرایی به معرفی فرمانده نامور جهاد ( شفق شهید ) اختصاص یافته است.
( شفق در کودکی )
1328 هجری خورشیدی دردهکده ای باصفای قلعه ملک دولت شاهی از مربوطات بگرام باستان، دریک خانواده ی روحانی ومتدین فرزندی بزاد که نامش را " عنایت الحق " گذاشتند. او (عنایت الحق که بعدها با تخلص "شفق" معروف شد) فرزند مرحوم احمدالحق از متنفذین بگرام بود. کودک خوردسالی بیش نبود که دست سیاه روزگار سایه نعمت پدر از او ستاند. اندکی بعد از محبت مادر نیز محروم شد وتحت تربیه ی مستقیم جد بزرگوارش قاضی صاحب عبدالاکبر قرار گرفت. هنوز هفتمین بهار عمرش خزان را تجربه نکرده بود که جد بزگوارش نیز چهره در نقاب خاک کشید و سرپرستی اش را کاکا هایش هر یک مولوی حمدالحق, وکیل عبدالخلیل, قاضی محمودالحق, الحاج قاری عبدالمنان (که خدایشان بیامرزد) والحاج آخند زاده عبدالحنان بدوش گرفتند و در همین زمان (1334 هجری خورشیدی) در حالی که 7 سال سن داشت، شامل مکتب متوسطه بگرام گردید.
( شفق قبل از جهاد )
شفق" دروس خویش را تا ختم دوره متوسطه در " مکتب متوسطه بگرام " ادامه داد و پس از آن شامل لیسه مسلکی کادستر قندهار گردید و سر انجام در سال 1348 هجری خورشیدی از این لیسه سند فراغت بدست آورد و با توجه به توانایی های مسلکی که داشت به زودی در ریاست انکشاف دهات وزارت داخله وقت به حیث کارمند فنی نقشه برداری و مهندسی تقرر حاصل کرد.
" شفق " جهت انجام وظیفه در بسیاری از ولایات کشور توظیف گردید که برای خدمت به میهن و هم میهنانش صادقانه در انجام ماموریت کوشید و از هیچ تلاشی در راستای خدمت در آبادانی و شگوفایی کشورش دریغ نکرد. سرانجام شفق در اداره انکشاف محل ولایت پروان به حیث آمر ساختمانی توظیف گردید و چند صباحی تا آغاز جهاد برحق و ورود به صف مجاهدین سربکف در آنجا باقی ماند.
( شفق در دوران جهاد )
فرجامین ماموریت شفق ( آمریت ساختمانی اداره انکشاف محل ولایت پروان ) مصادف با نخستین هسته گذاری های رژیم سوسیالیستی- کمونیستی در کشور بود؛ رژیمی که برای شفق بنا بر حکم دینش و حس آزادی خواهی و آزادگی اش غیر قابل قبول و منفور بود.
وی با ایمان به خدا و حس وطن دوستی و استعمار ستیزی، مخالفت خویش را با رژیم های وقت برملا ساخت و اندک اندک به حلقات کوچک مبارزان آزادی پیوست و در زودترین فرصت بنا بر رشادت و تدبیر عالی که داشت، قافله سالار مجاهدان سربکف بگرام گردید و رهبری کاروان جهاد را در این نقطه استراتیژیک کشور بدوش گرفت.
شفق در زودترین فرصت (سال 1359هجری خورشیدی) در جوار میدان هوایی بگرام سنگرهایی را احداث و توانست عملیات های موفقانه یی را علیه قوای شوروی و رژیم دست نشانده کابل سازماندهی نماید که بدون شک عملیات وی با ابتدایی ترین اسلحه در دشت "رباط" علیه نیروهای شوروی که منجر به شکست و عقب نشینی ارتش سرخ گردید یکی از این عملیات ها است که تا کنون نیز زبانزد خاص و عام است و به یقین می توان آن را یکی از درخشان ترین عملیات دشمن شکن تاریخ جهاد قلمداد کرد.
شفق در سال 1360 هجری خورشیدی عازم پاکستان شد که مورد استقبال گرم رهبران جهاد و مجاهدین قرار گرفت و به پاس خدماتش رسماً به حیث آمر عمومی جبهات بگرام تعین گردید. درسال 1362 یک بار دیگر جهت دیدار از مجاهدان و در میان گذاشتن موضوعات مربوط به جهاد با رهبران جهاد، به پشاور پاکستان سفر کرد که به زودی دوباره به کشور عودت کرد و بیشتر از پیش به ساماندهی جبهات و سازماندهی مجاهدان پرداخت.
تصرف چندین پوسته دولت کمونستی و دستگیری و سرکوب جاسوس های نظام استکباری در درون حلقات جهاد از اقدامات عمده وی پس از سر و سامان دهی نیروهای جهاد بود که به یقین این ها و فعالیت های دیگری از این دست در عرصه جلوگیری و محو برنامه ها و دسیسه های دشمن از اهمیت زیادی برخوردار بود و گره گشای فعالیت های بعدی اش گردید.
"شفق" با رشادت و مجاهدت قابل تحسین توانست پس از تلاش های مستمر و خستگی ناپذیر بگرام را به عنوان نخستین ولسوالی (فرمانداری) در سطح ولایت پروان از زیر سایه نحس کمونیزم و عمال حلقه بگوش شان آزاد سازد و غنایم زیادی را از روس ها و غلام بچه گانشان به بیت المال مجاهدین ذخیره نماید.
آمر "شفق" هرچند بگرام را مرکز فعالیت قرار داده بود اما جهاد را محدود و منحصر به بگرام یا پروان نمی دانست بلکه معتقد بود تا زمان برقراری قانون و حاکمیت الهی در زمین جهاد و تلاش لازم است و به همین دلیل بود که میدان مبارزاتش تنها بگرام و یا پروان نبود و در هر نقطه یی از کشور که می توانست به دشمن ضربه وارد می ساخت و به برادران مجاهدش مدد می رساند که به یقین جنگ وی علیه رژیم کمونستی در ولایت لوگر حین بازگشت از پشاور که 23 شبانه روز طول کشید و صدمات و خسارات زیادی را به دشمن وارد ساخت و همچنان مبارزات وی در پغمان، میدان، جلریز و... که همه مردم مجاهد کشور و مجاهدان راستین راه خدا به یاد دارند، می توانند مصداقی باشند بر این ادعا.
شفق" در ارتباط نزدیک با قهرمان ملی کشور و اسطوره بیاد ماندنی تاریخ شهید احمد شاه مسعود فعالیت می کرد، دوستی محکمی با وی داشت و از همفکران و همسنگران متعهد وی بود. گفتنی است که قهرمان ملی روزی از وی خواست برای خود تخلص "شفق" را برگزیند که فرمانده عنایت الحق نیز پذیرفت و بدینترتیب تخلص "شفق" که بعدها شهره گردید، از سوی شهید مسعود بالای وی گذاشته شد.
من بنام خدای بزرگ، بخاطر انقلاب اسلامی قیام کرده ام ودر راه خداوند ازهمه چیز خویش گذشته ام!
فرمانده "شفق" شخصی با ایمان قوی و محکم، متقی، قاطع، مصمم و مبارز نترس بود که بدون شک برای همرزمانش و برای آنانی که از وی شناخت دارند این امر پوشیده نیست و در این نوشتار نمونه یی از گفتار و عملکرد وی به گونه مثال و به شکل مختصر بیان می گردد تا مصداقی باشد بر گفته ها، ثبوتی باشد بر ادعاها و آیینه یی باشد برای تجسم و تبیین شخصیت ممتاز آن راد مرد:
درحمل سال 1363هجری خورشیدی شفق شهید یک پوسته متجاوزان رادر دهکده بلند آب بگرام تصرف نمود. ازجمله ی 18 نفر پوسته 10 تن آنان هلاک و8 تن دیگر به اسارت مجاهدین درآمد. دولت وقت به غرض انتقام جویی کاکاهای آمر صاحب شهید الحاج آخندزاده عبدا لحنان ،الحاج قاری عبدالمنان، الحاج جانان ملک شوهر خواهر، الحاج شاکرالحق پسر کاکایش که در حدود سه باراز طریق غلام بچگان بنا بر داشتن قرابت با آمر "شفق" گرفتار گردید، خسر بره اش بنام احسان الحق، و پسر10 ساله اش فرید احمد "شفق" (فرمانده مقاومت گران بگرام درزمان مقاومت ونماینده کنونی مردم درشورای ولایتی پروان) را زندانی نمود و برای "شفق" نامه اخطاریه ای فرستاد که در آن آمده بود: " اگر تافردا اسیران دولت را رها نکنید اقارب اسیر شما یا گلوله باران می شوند و یا هم توسط هلیکوپتر در قرار گاه هایتان انداخته خواهند شد."
پاسخ فرزانه فرزند هندوکش در مقابل آن ها چنین بود که :" من بنام خدای بزرگ قیام کرده ام، بخاطر انقلاب اسلامی ودر راه خداوند ازهمه چیز خویش گذشته ام، نه در فکر دارایی دنیا هستم ونه پروای زن، فرزند، کاکا، عمه، خاله وغیره رادارم. میتوانید آنانی را که به گروگان گرفته اید به هر طریقه یی که می خواهد و با هر امکاناتی که دارید شهید سازید. مرا با این چیزها نمی توانید بترسانید. اگرشما به زنان، کودکان، موی سفیدان و شهروندان بی دفاع این کشور صدمه برسانید، مجاهدان آرام نخواهند نشست و انتقام خون آن ها را خواهند گرفت و چنان درسی به شما خواهند داد که تاریخ نمونه آن را نداشته باشد و هیچگاهی نتواند آن را فراموش کند. من درمقابل شما ملحدین قیام کرده ام و تا پای جان و بدون هیچ نوع ترس و هراسی با شما خواهم جنگید."
و شهادت شفق
فرمانده "شفق" همانطوری که گفته بود هرگز از استعمارگران و غلامان حلقه بگوش شان نه هراسید، هیچگاهی با آنان سازش نکرد و بلا وقفه به نبرد آزادیخواهانه و استعمارستیزانه خود ادامه داد و مطابق به عهدش تا فرجامین نفس ها در کنار سنگرداران جهاد و مبارزان راه آزادی و آزادگی باقی ماند.
آری! او مصرانه و مستمرانه برای حاکمیت دین الهی و آزادی کشورش رزمید و هرگز خسته نشد و باز نه ایستاد. او به این قول پروردگارش " یا ایهاالذین آمنوا ان تنصر الله ینصرکم و ثبت اقدامکم – ای کسانی که ایمان آورده اید اگر شما دین خدا را نصرت دهید و برای پیروزی آن تلاش کنید خداوند شما را کامیاب می سازد و شما را ثابت قدم و راسخ نگهمیدارد" ایمان داشت و پیروزی را در چند قدمی اش می دید (نصر من الله و فتح قریب) و به کوتاهی عمر باطل و محو شدن آن با تجلی نور حق (وقل جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل کان زهوقا) باور کامل داشت و به همین سبب بود که از پیش روی و فتوحات باز نمی ایستاد و در هنگام همین فتوحات و آستانه پیروزی بود که تیر اجل وی را نشانه گرفت.
درست در ساعت 11 قبل از ظهر و جریان یک عملیات تصفیوی در دهکده ی قلعه خواجه بگرام بود که چندین تیر دشمن به وی اصابت کرد و فرمانده محبوب را به یگانه آرزویش (مقام والای شهادت) رسانید و همسنگرانش را به سوگ نشاند.
او شهید شد در حالی که چهره اش متبسم بود و لبخند بر لب داشت، لبخند دیدار با خدا، لبخند پیروزی و سرخروی دنیا و آخرت، لبخند رسیدن به عالی ترین آرزوی یک مسلمان (شهادت).
شهید شد در حالی که آسمان و زمین، کوه و دریا و همه و همه همصدا با وی نجوای شان این بود:
مرد نمیرد به مرگ، مرگ از او نام جست
مرد چو جاوید شد، مردنش آسان کجاست
آری! مرگ با چهره خندان به سراغش آمد و خاک با گشاده رویی استقبالش کرد و بدینترتیب "شفق" به جهان ابدیت پیوست و در این جهان نیز جاودانه شد.
روحش شاد، یادش گرامی و راهش پر رهرو باد!
کاپی شده از صفحه فیسبوک دوست گرامی
<iframe src="https://www.facebook.com/video/embed?video_id=489810077733960" width="640" height="360" frameborder="0"></iframe><!--- Start Code Add-Social By www.avazak.ir --->